<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>BoomOBar - بوم و بر - ادبیات</title>
        <link>http://adabiat.boomobar.com/</link>
        <description>مرجعی جهت ادبیات ایران و جهان</description>
        <language>en</language>
        <copyright>Copyright 2008</copyright>
        <lastBuildDate>Wed, 27 Aug 2008 23:45:22 +0330</lastBuildDate>
        <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
        <docs>http://www.rssboard.org/rss-specification</docs>
        
        <item>
            <title>صدای مهربان </title>
            <description><![CDATA[مثل همه روز هایی که به مغازه رحیم می رفت ، سرش را انداخت پایین و خیره شد به آن دست های قرمز که جلوی شکم به هم قلاب شده بود : « سلام رحیم آقا » . دوباره آن صدای مهربان را شنید : « سلام منیژه خانم.&nbsp; خوش آمدید ، چه می خواستید ؟ بگوئید تا برایتان بیاورم » . به بهانه خریدن یک سطل ماست آمده بود . رحیم که چشم را گفت ، خواست سر بلند کند و برای دومین بار به چهره اش نگاه کند و بگوید : « داداش علی ام ، از شهر کِرِم آورده ، بمالید به دست هایتان ، بهتر شود » اما نگفت . سرش را هم بلند نکرد . همان یکبار کافی بود تا عاشق شود . « بفرمائید این هم برای منیژه خانم ». دلش غنج رفت . حتم داشت که او هم دوستش دارد ...<br /><br />چند روز بعد خبر عروسی رحیم در ده پیچید .<br />منیژه دیگر آن دست ها را ندید . همان موقع بود که فهمید آن صدا با همه مهربان بود .<br /><br />]]></description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-short-story/000762-sedaye-mehraban.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-short-story/000762-sedaye-mehraban.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستانک</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مریم</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">عرفانیان</category>
            
            <pubDate>Wed, 27 Aug 2008 23:45:22 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>شعر نو و نوآوري در شعر امروز</title>
            <description>بعد از ماجراي بازگشت ادبي كه تدبيري نامناسب براي دميدن روح تازه در پيكر
شعر فارسي كهن بود، در اواخر دوره قاجار شعر فارسي به مرحله اي رسيد كه به
شدت نيازمند هدايت در قلمرو جديدي بود تا در مسيري متناسب با ظرف زمان، به
حيات خود ادامه دهد. به نظر مي رسيد شعر كلاسيك با همه زيبايي هاي دلكشش،
با پهلواني ها و پهلوانان جوانمردش، با معشوقكان زيبا و دوست داشتني و در
عين حال دست نيافتني اش، با دنياهاي خيالي و لبريز از صلح و صفايش و با
تجربه هاي نوراني اشراقيش اكنون بايد وارد قلمرو ديگري مي شد تا قابليت
خود را در حوزه اي جديد هم نشان دهد. اينك شاعري «دوران ساز» و تيزبين
لازم بود تا قلمروي نوين براي شعر فارسي بيابد و اين قرعه به نام «نيما
يوشيج»- شاعري از ديار مازندران- خورد. اما در اين تغيير سبك مجموعه اي از
معيارهاي ادبي و غيرادبي نيز دخيل بودند. از جمله اين معيارها و شاخصه هاي
فكري- فرهنگي و اجتماعي كه در اين مسير مي توان اشاره كرد عبارتند از: </description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/contents/000760-shere-no-va-noavari-dar-shere-emrooz.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/contents/000760-shere-no-va-noavari-dar-shere-emrooz.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقالات</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">فهيمه</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">نو</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">نوآوري</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">و</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">امروز</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">بافنده</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">در</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شعر</category>
            
            <pubDate>Tue, 26 Aug 2008 16:20:57 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>نوروز</title>
            <description>نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد؛ اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند؛ جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند.  </description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/prose/000758-norouz.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/prose/000758-norouz.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نثر</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">نوروز</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">دکتر</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شهید</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شریعتی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">علی</category>
            
            <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 16:46:01 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>کویر - بخش 2</title>
            <description>شكوه و تقوي و شگفتي و زيبائي شورانگيز طلوع خورشيد را بايد از دور ديد. اگر نزديكش رويم از دستش داده‌ايم. لطافت زيباي گل در زير انگشت‌هاي تشريح مي‌پژمرد! آه كه عقل اينها را نميفهمد! از طلوع‌ها و گلها و چشم‌اندازها و وزيدن‌هاي سرزمين ماورائي درون، ماوراءالطبيعه روح و ملكوت دل نميتوانم گفت كه در تركتاز اين غارتگر يك چشم چه شدند و چه ميشوند و آنگاه، مزرعه‌اي كه از زير سم او و سوارانش بر جاي ميماند چه منظره‌اي سرد و زشت و غم‌انگيز خواهد بود! </description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/prose/000757-kavir-p2.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/prose/000757-kavir-p2.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نثر</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کویر</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">دکتر</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شهید</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شریعتی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">علی</category>
            
            <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 16:36:21 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>کویر - بخش 1</title>
            <description>كوير انتهاي زمين است؛ پايان سرزمين حيات است؛ در كوير گويي به مرز عالم ديگر نزديكيم و از آنست كه ماوراءالطبيعه را ـ كه همواره فلسفه از آن سخن ميگويد و مذهب بدان ميخواند ـ در كوير بچشم ميتوان ديد، ميتوان احساس كرد. و از آنست كه پيامبران همه از اينجا برخاسته‌اند و بسوي شهرها و آباديها آمده‌اند. «در كوير خدا حضور دارد»! اين شهادت را يك نويسنده روماني داده است كهبراي شناختن محمد و ديدن صحرائي كه آواز پر جبرئيل همواره در زير غرفه بلند آسمانش بگوش ميرسد، و حتي درختش، غارش، كوهش، هر صخره سنگش و سنگريزه‌اش آيات وحي را بر لب دارد و زبان گوياي خدا ميشود، به صحراي عربستان آمده است و عطر الهام را،‌ در فضاي اسرارآميز آن استشمام كرده است.(1)</description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/prose/000756-kavir-p1.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/prose/000756-kavir-p1.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نثر</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کویر</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">دکتر</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شهید</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شریعتی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">علی</category>
            
            <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 16:32:33 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>زندگی نامه سهراب سپهری از زبان خودش</title>
            <description>من کاشی ام . اما در قم متولد شده ام . شناسنامه ام درست نیست . مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر (6 اکتبر ) به دنیا آمده ام . درست سر ساعت 12 . مادرم صدای اذان را می شنیده است . در قم زیاد نمانده ایم . به گلپایگان و خوانسار رفته ایم  . بعد به سرزمین پدری . من کودکی رنگینی داشته ام . دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود . میان جهش های پاک و قصه های ترسناک نوسان داشت .  با عمو ها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می کردیم . و خانه بزرگ بود باغ بود . و همه جور درخت داشت ... </description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/biography/000753-zendegi-nameye-sohrab-az-zabane-khodash.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/biography/000753-zendegi-nameye-sohrab-az-zabane-khodash.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زندگی نامه</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">نامه</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">از</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">خودش</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">زندگی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">زبان</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">سهراب</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">سپهری</category>
            
            <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 16:18:59 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>تماشای مسابقه </title>
            <description><![CDATA[روزی بک بازرس به یکی از کلاس های دبیرستانی رفت . کلاس در آن ساعت درس ریاضیات داشت .<br />بازرس به دبیر گفت « خواهش می کنم سه نفر از بهترین شاگردها را به ترتیب بفرستید پای تخته. می خواهم بیینم توانایی آنها در ریاضیات چقدر است .» <br />شاگردی به پای تخته فرستاده شد . مسئله ای را که به او گفتند خیلی زود حل کرد و رفت سر جایش نشست . شاگرد دوم آمد . او هم مسئله را حل کرد و به جای خود برگشت . ]]></description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/000752-tamashaye-mosabeghe.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/000752-tamashaye-mosabeghe.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستان کوتاه</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">محمود</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مسابقه</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کیانوش</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">آنتون</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تماشای</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تونیچ</category>
            
            <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 16:11:43 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>زندگی آنطور که من فهمیده ام </title>
            <description><![CDATA[مرد بزرگی درفیلادلفیا زندگی می کند و این مرد وقتی که نوجوانی فقیر بود ، وارد یک بانک شد و گفت : « قربان جناب عالی احتیاج به یک پادو ندارید ؟ »<br />و مقام منیع گفت :« نه پسر ، من احتیاج به پادو ندارم »<br />پسرک که دلش پر بود و با یک سنتی که از عمه پرهیزکارش دزیدیده یود و یک خروس قندی خریده بود ، داشت به آن خروس قندی مک می زد ، با هق هقی که خوب شنیده می شد و گلوله های درشت اشک که بر گونه هایش می غلتید ، ساکت از پله های مرمین بانک پایین آمد . ]]></description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/000751-zendegi--on--tor-ke-man-fahmideam.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/000751-zendegi--on--tor-ke-man-fahmideam.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستان کوتاه</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">فهمیده</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">من</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مارک</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">محمود</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">که</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کیانوش</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">آنطور</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ام</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تواین</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">زندگی</category>
            
            <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 16:04:04 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>من او - 2 من - بخش 3  </title>
            <description><![CDATA[اجازه خانم ! می شه اول شما خودتان اسم تان را بگویید ؟<br />
مریم کمی فکر کرد . به دختر بچه ی کوچولو حق داد . دوباره به او نگاه کرد
. "یعنی این دختر بلا و بامزه و باهوش فقط هفت سال سن دارد ؟" با دست محکم
روی میز زد ؛ مثل خانم شرعیات . بعد لب خندی زد و با مهربانی - نه مثل
خانم شرعیات - گفت :<br />
-&nbsp;&nbsp; &nbsp;بچه ها ! من مریم فتاح هستم . نوه ی حاج فتاح که فخار است . پدرم هم
تاجر قند است . خانه مان اول کوچه ی مسجد قندی است . این ساعت به شما
نقاشی درس می دهم . همین 1 شما هم همین جور جواب بدهید . ]]></description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000747-maneou-ca2-p3.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000747-maneou-ca2-p3.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستان بلند (رمان)</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">من</category>
            
            <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 14:29:13 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>من او - 2 من - بخش 2  </title>
            <description><![CDATA[ساعت آخر خانم مدیر سر کلاس آمد و از بچه ها برای آخرین بار خواست ، در
مدرسه روسری سر نکنند. بعد مریم را کنار کشید . مریم ترسید ، ولی بروز
نداد . با آن ابروهای پیوسته اخم کرد . فکر می کرد مدیر به خاطر روسری او
را توبیخ خواهد کرد . خودش را آماده کرده بود تا جواب دندان شکنی به او
بدهد . سرش را بالا گرفت و پهلوی مدیر رفت . <br />
- مریم جان ! ساعت بعد نقاشی داری . سر کلاس خودت نمی روی . از خانم معلمت
اجازه گرفتم ؛ می روی سر کلاس اولی ها به آن ها درس نقاشی می دهی . ]]></description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000746-maneou-ca2-p2.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000746-maneou-ca2-p2.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستان بلند (رمان)</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">من</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">امیر</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">او</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">خانی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رضا</category>
            
            <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 14:26:26 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>من او - 2 من - بخش 1  </title>
            <description>حاج فتاح ديگر به روس نمي‌رفت . كارها را به پسرش ، پدر علي ، سپرده بود .
قديم‌ترها ، آن زمان كه هنوز با شتر و قاطر بار مي‌بردند ، فتاح دو سال يك
بار به باكو مي‌رفت . از آن جا قند و شكر بار مي‌زد ، نه يك خروار و دو
خروار ، كاروان كاروان . قطار شترهايش از دور معلوم بود . آن زمان‌ها همين
اسكندر ، پادويي‌اش را مي‌كرد . قند و شكر را از باكو مي‌بردند به كربلا و
نجف ،‌ اما نصف قند و شكرها را در كاروان‌سراي فتاح مي‌گذاشتند .
كاروان‌سراي فتاح نزديك تهران ، پشت ورامين بود . بدون اين كه كسي بو ببرد
، بقيه را به كربلا و نجف مي‌بردند . تجار ايراني براي خريد قند و شكر ،
به كربلا و نجف مي‌رفتند و از آن‌جا همان قند و شكر فتاح را مي‌خريدند و
به تهران ، شيراز و اصفهان مي‌بردند ، اما فتاح وقتي برمي‌گشت پنهاني از
كاروان سرايش قند و شكرها را مي‌آورد و در بازار زير قيمت خريد بقيه
مي‌فروخت . </description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000745-maneou-ca2-p1.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000745-maneou-ca2-p1.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستان بلند (رمان)</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">من</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">امیر</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">او</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">خانی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رضا</category>
            
            <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 14:19:46 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>من او - 1 او</title>
            <description>سال هزار و سيصد و دوازده شمسي . البته آن سال ، سال شمسي نبود . گمان مي
كنم سال هزار و سيصد و بيست ، سال شمسي بود . تازه آن هم براي كريم نه
براي من . من تو نخ اين جور كارها نبودم . سرم به كار خودم بود . كار كه
نمي‌شود گفت ، سرم به بي كاري خودم بود . كريم بود كه از وقتي شاشش كف كرد
يا حتا قبل از آن ، هر سالش سال كسي شد . سال هزار و سيصد و پانزده ، سال
اكرم بود . به قول بچه‌ها &quot;دختر سوسن شتري&quot;. خيلي ديلاق بود . كريم به زور
به شانه‌هايش مي‌رسيد . يك اتاق توي شمس‌العماره اجاره كرده بود . يادم
نبود ؛ جخ قبل از اكرم هم ، سال كشف حجاب ، عاشق معلمه‌ي لهستاني مريم شده
بود ! </description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000744-maneou-cb1.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000744-maneou-cb1.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستان بلند (رمان)</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">من</category>
            
            <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 14:05:00 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>من او - 1 من - بخش 2  </title>
            <description><![CDATA[انگار گوشت كباب مي كردند . علي به كنار پنجره ي پنج دري آمد . البته به
خاطر اين كه از بقيه ي اتاق ها بزرگتر بود ، به آن پنج دري مي گفتند ؛ فقط
چهار در داشت . چهارمي به حياط باز مي شد . پله اش را برداشته بودند . آن
را مثل پنجره رو به حياط باز مي كردند . علي به كنار پنجره آمد . <br />
روز آخر تابستان بود . ماماني گوشت هاي قطعه قطعه را بر مي داشت و به دست
اسكندر مي داد . او آن ها را در ديگ مي انداخت . زير ديگ ، هيزم ريخته
بودند . نارنجي آتش ، تكه تكه از زير خاكستري خاكستر پيدا بود . ]]></description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000743-maneou-ca1-p2.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000743-maneou-ca1-p2.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستان بلند (رمان)</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">من</category>
            
            <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 13:52:09 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>من او - 1 من - بخش 1 </title>
            <description><![CDATA[<div align="right">سال هزار و سيصد و دوازده شمسي .يك خيابان كه با سه خيز مي شد از يك طرف
به طرف ديگرش جست؛ خاني آباد اما نه مثل بقيه ي خيابان ها . چون " هفت كور
" به آنجا آمده بودند . هفت نابينايي كه مردم " هفت كور" صداشان مي كردند .<br />- خاني آباديا ! ذليل نشين . هفت كور به يه پول !<br />هنوز هم كسي درست نمي
داند چرا به آن خاني آباد مي گفتند ؟از كي آباد شد ؟ خود خيابان خاني آباد
از بالاي ساخلوي قزاق ها شروع مي شد و تا باغ معيرالممالك ادامه داشت .
خياباني شمالي جنوبي . وسط خيابان خاني آباد دو اتفاق مهم مي افتاد ؛ يكي
خيابان مختاري و ديگري بازارچه ي اسلامي .<br /></div>]]></description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000742-maneou-ca1-p1.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/novel/000742-maneou-ca1-p1.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستان بلند (رمان)</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">من</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">امیر</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">او</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">خانی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رضا</category>
            
            <pubDate>Mon, 25 Aug 2008 13:37:45 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>وقتی در حراج خودت شرکت می کنی </title>
            <description><![CDATA[در خانه ات ، کسی که ندیده ای ، کسی که نمی شناسی ، گیلاس کریستال را - یک از دوازده تا را - به دست می گیرد و می گوید : «چند ؟» و به دورو برش نگاه می کند ؛ بی نتیجه ، بی جواب ! در این شلوغی کسی نیست که جوابش را بدهد . لازم هم نیست ؛ روی گیلاس دیگر ، قیمتش را نوشته اند : 24500 تومان .<br />می گویی زیر لب : «از پدر چیزی نمانده!» و نگاهت کشیده می شود روی وسایل دیگر خانه که روی میز کنار هم چیده شده اند و می رسی به بوفه و در های شیشه ای بسته اش ... ]]></description>
            <link>http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/000733-vaghti-dar-haraje-khodat-sherkat-mikoni.php</link>
            <guid>http://adabiat.boomobar.com/fiction/short-story/000733-vaghti-dar-haraje-khodat-sherkat-mikoni.php</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">داستان کوتاه</category>
            
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">می</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">وقتی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کنی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">الدین</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">امیر</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تاج</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">حراج</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">خودت</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">در</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ریاضی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شرکت</category>
            
            <pubDate>Sun, 24 Aug 2008 01:17:04 +0330</pubDate>
        </item>
        
    </channel>
</rss>
